تبليغاتX
زلال چشم

 

وقتي رفتي همه چي رفت
حتي لبخند گل ياس

توي سينه بي تپش شد
اونهمه قلب پر احساس

نه لبت به خنده وا شد
نه وداعي كردي با من
درد و نفرين در سفرهات سفر هميشه رفتن


در قفاي رفتن تو همه پلها شكستن
به عزاي رفتن تو همه به گريه نشستن
تو كجائي كه ببيني چه دلايي با تو هستن


مي دونم تو قطره نيستي
كه بري گم بشي در رود
براي روح بزرگت
مرگ تو تولدي بود

نه با اين رفتن تو رفتي
نه با اين مردن تو مردي
اون صداي جاودانه بگم از كي مي خوندي


در قفاي رفتن تو همه پلها شكستن
به عزاي رفتن تو
همه به گريه نشستن

تو كجائي كه ببيني چه دلايي با تو هستن


+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه 19 مهر1386 و ساعت 22:56 |

 

رفتنت ظهور ظلمت
قصه ی مردن من بود
واسه من گسستن تو
همه تاریکی و غم بود
رفتنت هجوم گریه
صحنه ی طلوع ماتم
مرگ معصوم گل عشق
آخرین غرور شبنم
یه روزی این همه با هم
سرد و بیگانه نبودیم
زیر لب حدیث عشق
عاشقانه می سرودیم
بین ما پنجره اما
لحظه ی بسته نمیشد
دلم به گریه هاش بود
چشمامون خسته نمیشد
مرمر روشن چشمات
شمع پرفروغ خونه
ای برای گریه کردن
اسمت آخرین نشونه
لحظه ها ثانیه هامون
همه تکرار من و تو
خالی ازرنجش دوری
پره بیدارمن و تو
اما امروز که غریبیم
مهربونترین صداکو
سینه از نفس گرفته
آشناترین هوا کو
اما امروز دل تنگم
جزیه جسم پاره نیست
غیرجون سپردن انگار
برای من چاره ی نیست

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در جمعه 30 شهریور1386 و ساعت 17:44 |

 

مثل یک آواز غمگین بر لبانم می نشینی

 

مثل غمهایم بزرگی ، مثل دردم دلنشینی

 

می شکوفی در نگاهم مثل رویای رنگین

 

مثل بغضم سرد و سنگین، مثل آهم آتشینی

 

در دلم غوغاست از تو ، شورها برپاست از تو

 

من نمی دانستم این را که این همه شور آفرینی

 

صاف و روشن ، ساده چون من

 

بی تکلف، بیکرانه ، آسمانی در زمینی!

 

مثل یک پرواز َ دوری ، مثل یک آغاز ، ممکن

 

مثل آن "آری !" که داری بر لبانم می نشینی

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه 25 شهریور1386 و ساعت 22:40 |

 

کار عشق اگر چه وا نمی دم
به هیچ کسی به غیر تو بها نمی دم
تو کلبه ی امید و آرزو هام
به غیر تو کسی رو راه نمی دم
به غیر تو کسی رو راه نمی دم
بیا و این منو دوباره بشناس
که لبریز تو ام از عشق و احساس
می خوام غرق محبت تو باشم
بخونم با تو تا دنیا به دنیاست
کمی خدا خدا کن یک کم واسم دعا کن
برای دیدن من زیر پات رو نگاه کن
تماشا داره با این با تو شکفتن
تو رو خواستن به تو هرگز نگفتن
عجیبه این هوای عشق تازه
که احساسم به داشتنش می نازه
محبت داری و داری زیادی
به ایثار تن من دل ندادی
دلم می خواست برای تو بمیرم
تو این حق رو چرا به من ندادی
تن دریا دل طوفانی من
هوای ساحل مرجانی تو
مرا با زورق عشق تو می برد
به اون جایی که هست مهمانی تو
نشسته در کمین بودن من
سکوت بی دلیل خواستن تو
منو می سوزه گرمایی که داری
تماشای به من دل بستن تو

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 13:30 |

 

وقتشه ، وقتشه رفتن ، وقتشه
وقتشه ،از تو گذشتن وقتشه
مهلت تولد دوباره نیست
مردن دوباره ی من وقتشه
دیگه دیره واسه گفتن ، این کلام آخرینه
فرصت ضجه نمونده ، لحظه های واپسینه
دیگه با عاطفه دشمن ، واسه دلتنگی رفیقم
توی شط رخ نفرت
بی صداترین غریقم
من عروسک کدوم بازی وحشت
من صدای قحطی کدوم تبارم
که مثل تولد فاجعه سردم
که مثل حادثه ، آرامش ندارم
سرد و ساده و شکسته
آینه ی قدیمی ام من
با چراغ و گل غریبه
با غبار صمیمی ام من
می مونم زیر هجوم سنگی آوار کینه
واسه بازیچه نبودن
آخرین بازی همینه

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه 15 شهریور1386 و ساعت 16:46 |

 

   خوابیدی بدون لالایی وقصه

         

                                                                       بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

 

                                                                  توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهر تو نمی سوزونه

 

                                                                  جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

 

                                                                      یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی   

 

                                                                     قانون جنگل زیر  پا گذاشتی

این جا قهرن سینه ها با مهربونی

 

                                                                   تو توی جنگل نمی تونستی بمونی

دل تو بردی با خود به جای دیگه

 

                                                                   اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره

 

                                    

 

                    

 

                              توی دنیایی که آدمک نداره !!!

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 18:42 |

 

می خوام از باغ بزرگ آسمون
سبدی پر از ستاره بردارم
واسه این که تن تو زخمی نشه
رختی از مخمل ابر ها بیارم

دوست دارم هزار هزار ستاره ی دنباله دار
شبی که عروس می شم تور سپید من باشه
چه قشنگه که آدم خواب های خوب خوب ببینه
کاشکی زندگی همیشه مثل حرف زدن باشه

اگه خوابم نباشه دق می کنم
این سرابم نباشه دق می کنم

بیا چشم بسته به اون دنیا بریم
بیا از پله ابرا بالا بریم
یه روز از جاده ی شیری افق
بیا تا شهر فرشته ها بریم

بیا با فرشته ها آدم ها رو نیگا کنیم
برای تنهایی شون
گریه و دلسوزی کنیم

وقتی شب خورشید و از دروازه بیرون می کنه
بیارو مخمل شب
خورشید و گلدوزی کنیم

 

+ نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 14:19 |

 مثل اسم خودم اينو مي دونم
 
مي دونم كه يك نفر يه روز مياد
 
مي دونم كه وقتي از راه برسه
 
هر چي كه خوبه واسه منم مي خواد
درا رو وا مي كنم
 
پنجره ها رو مي شكنم
 
مژده ي ديدنشو
تو كوچه ها جار مي زنم
 
وقتي از راه برسه با بوسه اي
 
قفل اين غمستون رو وا مي كنه
 
منو به يه شهر ديگه مي بره
 
با هواي تازه آشنا مي كنه
 
توي اين خونه ي دربسته
 
توي اين صندوق سربسته
 
همه آرزوام گور مي شه
 
ميون ديواراي سنگي
 
ميون اين همه دلتنگي
 
شوق زندگي ازم دور مي شه
 
يك نفر داره مياد
 
ديوارا رو ورداره
 
يك نفر داره مياد
 
زندگي رو مياره
 
تو اوني ، اون يك نفر
 
اي هم شب تن خسته
 
مي توني كليد باشي
 
واسه دراي بسته
 
يك نفر يه روز مياد 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت 15:23 |

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ،

 

من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد

 

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ،

 

 ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 

 این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟

 

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 

انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .

 

     ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

 

  

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 14:32 |

  

 

امشب تبي غريب تموم وجودت رو گرفته
تنت مي سوزه و تو نمي توني هيچ كار كني
همينطوري كه اين نشستي
چشاتو مي بندي و با خودت مرور مي كني تموم خاطراتت رو
روزهاي شاد و پر اميد
لحظه هاي پر غم
كه فكر مي كردي ديگه اين غم تو رو مي كشه
لحظه هايي كه غم دلت رو به هيچ كس نمي تونستي بگي
گريه هاي پنهوني
و لحظه هاي دلتنگي
هر وقت كم مياري
ياد اون مي افتي
صداش مي كني
و عاجزانه ازش مي خواي كه دستت رو بگيره
اما بعضي وقتا خجالت مي كشي
از اين همه لطف اونو
نا سپاسي خودت
از اين همه نعمتي كه بي دريغ بهت ارزوني كرده و
تو حتي شكر يكيشو نمي توني به جا بياري
اشك امونت رو مي بره
وقتي كه فكر مي كني چقدر مهربونه
اينكه هميشه باهاته

 

 

و تو غافلي
از اينكه مگه مي شد از اين مهربونتر باشه و نبوده
از اينكه چرا اينقد دلش رو مي شكني
با تموم چيزايي كه خودش بهت هديه كرده نا فرماني اونو مي كني
 
از اينكه كاش مي تونستي بشناسيش
كاش مي تونستي كسي بشي كه بهت افتخار كنه
و كاش.........
فقط مي دوني دوسش داري و بهش ميگي
خدايا اگه با كارام دل مهربونت رو آزردم
بهم خرده نگير كه از سر جهل بوده نه قصد
خدايا مي دوني با تموم بديام دوست دارم و
ازت مي خوام هيچ وقت دستمو رها نكني .........

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 10:51 |

 

 

بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم
تو قمار زندگیمون تو نباشی من میبازم

اگه باشی در کنارم با تو من مالک د نیام
بی خیال غربتو غم بی خیال نور فردام

دوست دارم دوست دارم تو این دنیا تو رو دارم
دوست دارم دوست دارم تو این دنیا تورو دارم

مثه آسمون که تنهاست امیدش چندتا ستاره اس
دیدن برق نگاهت باسه من عمر دوباره اس

از سر انگشت تو یعنی قصه خوبه نوازش
هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش

جادهای مهربونی میگذره از تو نگاهت