تبليغاتX
زلال چشم
زلال چشم

به آنان که راز قشنگ دوستی و دوست داشتن و عشق را جز در ذات یگانه حق نمی یابند .


آخرين پست اين وبلاگ

سلام بچه ها

مرسی که این مدت به وبلاگ من سر میزدید و نظر میدادین

اما من دیگه از این وبلاگو مطالبش خسته شدم

ابته غیر از خستگی از این وبلاگ هزاران دلیل دیگه هم دارم اما همشو نمیشه گفت

و قصد دارم دیگه اپ نکنم   از یه جهت دیگه این وبلاگ  با روحیاتم یکسان نیست..!!

حذفش نمیکنم اما دیگه آپ هم نمیکنم

و می خوام یه وبلاگ دیگه بسازم  آدرشو هم حتما می گم بهتون

تا چند روز دیگه هم می ریم مدرسه شاید وقت برای کامپیوتر کم باشه... اما قول میدم تو وبلاگ جدیدم حداقل هفته ای دو بار آپدیت بشم!! فقط به خاطر شماااااا

 نظر دهی آزاد ه

 دوستون دارم هميشه...!!

 بای بای ی ی ی ی ی

 

پنجشنبه 28 شهریور1387 توسط مهسا |

نه!

! نه

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز وهر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم.

 

 

چهارشنبه 20 شهریور1387 توسط مهسا |

زهر عشق

 

وقتي رفتي همه چي رفت
حتي لبخند گل ياس

توي سينه بي تپش شد
اونهمه قلب پر احساس

نه لبت به خنده وا شد
نه وداعي كردي با من
درد و نفرين در سفرهات سفر هميشه رفتن


در قفاي رفتن تو همه پلها شكستن
به عزاي رفتن تو همه به گريه نشستن
تو كجائي كه ببيني چه دلايي با تو هستن


مي دونم تو قطره نيستي
كه بري گم بشي در رود
براي روح بزرگت
مرگ تو تولدي بود

نه با اين رفتن تو رفتي
نه با اين مردن تو مردي
اون صداي جاودانه بگم از كي مي خوندي


در قفاي رفتن تو همه پلها شكستن
به عزاي رفتن تو
همه به گريه نشستن

تو كجائي كه ببيني چه دلايي با تو هستن


پنجشنبه 19 مهر1386 توسط مهسا |

لحظه جون سپردن ...

 

رفتنت ظهور ظلمت
قصه ی مردن من بود
واسه من گسستن تو
همه تاریکی و غم بود
رفتنت هجوم گریه
صحنه ی طلوع ماتم
مرگ معصوم گل عشق
آخرین غرور شبنم
یه روزی این همه با هم
سرد و بیگانه نبودیم
زیر لب حدیث عشق
عاشقانه می سرودیم
بین ما پنجره اما
لحظه ی بسته نمیشد
دلم به گریه هاش بود
چشمامون خسته نمیشد
مرمر روشن چشمات
شمع پرفروغ خونه
ای برای گریه کردن
اسمت آخرین نشونه
لحظه ها ثانیه هامون
همه تکرار من و تو
خالی ازرنجش دوری
پره بیدارمن و تو
اما امروز که غریبیم
مهربونترین صداکو
سینه از نفس گرفته
آشناترین هوا کو
اما امروز دل تنگم
جزیه جسم پاره نیست
غیرجون سپردن انگار
برای من چاره ی نیست

 

 

جمعه 30 شهریور1386 توسط مهسا |

آسمون

 

مثل یک آواز غمگین بر لبانم می نشینی

 

مثل غمهایم بزرگی ، مثل دردم دلنشینی

 

می شکوفی در نگاهم مثل رویای رنگین

 

مثل بغضم سرد و سنگین، مثل آهم آتشینی

 

در دلم غوغاست از تو ، شورها برپاست از تو

 

من نمی دانستم این را که این همه شور آفرینی

 

صاف و روشن ، ساده چون من

 

بی تکلف، بیکرانه ، آسمانی در زمینی!

 

مثل یک پرواز َ دوری ، مثل یک آغاز ، ممکن

 

مثل آن "آری !" که داری بر لبانم می نشینی

 

 

یکشنبه 25 شهریور1386 توسط مهسا |

کار عشق اگر چه وا نمی دم

 

کار عشق اگر چه وا نمی دم
به هیچ کسی به غیر تو بها نمی دم
تو کلبه ی امید و آرزو هام
به غیر تو کسی رو راه نمی دم
به غیر تو کسی رو راه نمی دم
بیا و این منو دوباره بشناس
که لبریز تو ام از عشق و احساس
می خوام غرق محبت تو باشم
بخونم با تو تا دنیا به دنیاست
کمی خدا خدا کن یک کم واسم دعا کن
برای دیدن من زیر پات رو نگاه کن
تماشا داره با این با تو شکفتن
تو رو خواستن به تو هرگز نگفتن
عجیبه این هوای عشق تازه
که احساسم به داشتنش می نازه
محبت داری و داری زیادی
به ایثار تن من دل ندادی
دلم می خواست برای تو بمیرم
تو این حق رو چرا به من ندادی
تن دریا دل طوفانی من
هوای ساحل مرجانی تو
مرا با زورق عشق تو می برد
به اون جایی که هست مهمانی تو
نشسته در کمین بودن من
سکوت بی دلیل خواستن تو
منو می سوزه گرمایی که داری
تماشای به من دل بستن تو

 

 

 

پنجشنبه 22 شهریور1386 توسط مهسا |

حالا دیگه وقتشه.......

 

وقتشه ، وقتشه رفتن ، وقتشه
وقتشه ،از تو گذشتن وقتشه
مهلت تولد دوباره نیست
مردن دوباره ی من وقتشه
دیگه دیره واسه گفتن ، این کلام آخرینه
فرصت ضجه نمونده ، لحظه های واپسینه
دیگه با عاطفه دشمن ، واسه دلتنگی رفیقم
توی شط رخ نفرت
بی صداترین غریقم
من عروسک کدوم بازی وحشت
من صدای قحطی کدوم تبارم
که مثل تولد فاجعه سردم
که مثل حادثه ، آرامش ندارم
سرد و ساده و شکسته
آینه ی قدیمی ام من
با چراغ و گل غریبه
با غبار صمیمی ام من
می مونم زیر هجوم سنگی آوار کینه
واسه بازیچه نبودن
آخرین بازی همینه

 

 

پنجشنبه 15 شهریور1386 توسط مهسا |

::مرگ::

 

   خوابیدی بدون لالایی وقصه

         

                                                                       بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

 

                                                                  توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهر تو نمی سوزونه

 

                                                                  جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

 

                                                                      یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی   

 

                                                                     قانون جنگل زیر  پا گذاشتی

این جا قهرن سینه ها با مهربونی

 

                                                                   تو توی جنگل نمی تونستی بمونی

دل تو بردی با خود به جای دیگه

 

                                                                   اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره

 

                                    

 

                    

 

                              توی دنیایی که آدمک نداره !!!

 

 

یکشنبه 11 شهریور1386 توسط مهسا |

آسمون من

 

می خوام از باغ بزرگ آسمون
سبدی پر از ستاره بردارم
واسه این که تن تو زخمی نشه
رختی از مخمل ابر ها بیارم

دوست دارم هزار هزار ستاره ی دنباله دار
شبی که عروس می شم تور سپید من باشه
چه قشنگه که آدم خواب های خوب خوب ببینه
کاشکی زندگی همیشه مثل حرف زدن باشه

اگه خوابم نباشه دق می کنم
این سرابم نباشه دق می کنم

بیا چشم بسته به اون دنیا بریم
بیا از پله ابرا بالا بریم
یه روز از جاده ی شیری افق
بیا تا شهر فرشته ها بریم

بیا با فرشته ها آدم ها رو نیگا کنیم
برای تنهایی شون
گریه و دلسوزی کنیم

وقتی شب خورشید و از دروازه بیرون می کنه
بیارو مخمل شب
خورشید و گلدوزی کنیم

 

سه شنبه 6 شهریور1386 توسط مهسا |

یه نفر یه روز می یاد..!!!

 مثل اسم خودم اينو مي دونم
 
مي دونم كه يك نفر يه روز مياد
 
مي دونم كه وقتي از راه برسه
 
هر چي كه خوبه واسه منم مي خواد
درا رو وا مي كنم
 
پنجره ها رو مي شكنم
 
مژده ي ديدنشو
تو كوچه ها جار مي زنم
 
وقتي از راه برسه با بوسه اي
 
قفل اين غمستون رو وا مي كنه
 
منو به يه شهر ديگه مي بره
 
با هواي تازه آشنا مي كنه
 
توي اين خونه ي دربسته
 
توي اين صندوق سربسته
 
همه آرزوام گور مي شه
 
ميون ديواراي سنگي
 
ميون اين همه دلتنگي
 
شوق زندگي ازم دور مي شه
 
يك نفر داره مياد
 
ديوارا رو ورداره
 
يك نفر داره مياد
 
زندگي رو مياره
 
تو اوني ، اون يك نفر
 
اي هم شب تن خسته
 
مي توني كليد باشي
 
واسه دراي بسته
 
يك نفر يه روز مياد 

 

پنجشنبه 1 شهریور1386 توسط مهسا |

گنجشک

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ،

 

من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد

 

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ،

 

 ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 

 این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟

 

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 

انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .

 

     ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

 

  

 

 

 

سه شنبه 30 مرداد1386 توسط مهسا |

خدای من ( آسمون )

  

 

امشب تبي غريب تموم وجودت رو گرفته
تنت مي سوزه و تو نمي توني هيچ كار كني
همينطوري كه اين نشستي
چشاتو مي بندي و با خودت مرور مي كني تموم خاطراتت رو
روزهاي شاد و پر اميد
لحظه هاي پر غم
كه فكر مي كردي ديگه اين غم تو رو مي كشه
لحظه هايي كه غم دلت رو به هيچ كس نمي تونستي بگي
گريه هاي پنهوني
و لحظه هاي دلتنگي
هر وقت كم مياري
ياد اون مي افتي
صداش مي كني
و عاجزانه ازش مي خواي كه دستت رو بگيره
اما بعضي وقتا خجالت مي كشي
از اين همه لطف اونو
نا سپاسي خودت
از اين همه نعمتي كه بي دريغ بهت ارزوني كرده و
تو حتي شكر يكيشو نمي توني به جا بياري
اشك امونت رو مي بره
وقتي كه فكر مي كني چقدر مهربونه
اينكه هميشه باهاته

 

 

و تو غافلي
از اينكه مگه مي شد از اين مهربونتر باشه و نبوده
از اينكه چرا اينقد دلش رو مي شكني
با تموم چيزايي كه خودش بهت هديه كرده نا فرماني اونو مي كني
 
از اينكه كاش مي تونستي بشناسيش
كاش مي تونستي كسي بشي كه بهت افتخار كنه
و كاش.........
فقط مي دوني دوسش داري و بهش ميگي
خدايا اگه با كارام دل مهربونت رو آزردم
بهم خرده نگير كه از سر جهل بوده نه قصد
خدايا مي دوني با تموم بديام دوست دارم و
ازت مي خوام هيچ وقت دستمو رها نكني .........

 

 

 

 

 

 

یکشنبه 21 مرداد1386 توسط مهسا |

خیال تو

 

 

بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم
تو قمار زندگیمون تو نباشی من میبازم

اگه باشی در کنارم با تو من مالک د نیام
بی خیال غربتو غم بی خیال نور فردام

دوست دارم دوست دارم تو این دنیا تو رو دارم
دوست دارم دوست دارم تو این دنیا تورو دارم

مثه آسمون که تنهاست امیدش چندتا ستاره اس
دیدن برق نگاهت باسه من عمر دوباره اس

از سر انگشت تو یعنی قصه خوبه نوازش
هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش

جادهای مهربونی میگذره از تو نگاهت
روشن شبای تارم با خیال روی ماهت
جادهای مهربونی میگذره از تو نگاهت
روشن شبای تارم با خیال روی ماهت

 

چهارشنبه 17 مرداد1386 توسط مهسا |

بلبل باغ گل

 

اين خبر را امروز همه جا جار زدند
كه سحرگاه بلبل باغ گل را دار زدند
ميگند مرغ عشق، عاشق گلي شده بود
و برايش آواز عشق را از دل خوانده بود
به همين خاطر سال ها تنها در قفس مانده بود
حكم اعدام در پيش چشم تمام گل ها اجرا شد
و بلبل مست روي درخت بيد مجنون به دار شد
مرغك ما از بس مست بود، داد نزد
آخرين نگاه را به گل انداخت و فرياد نزد
باور كنيد از دل برفت هركه از ديده برفت
هيچ كسي براي رفتن او گريه نكرد
هيچ كسي غصه نخورد و زاري نكرد
قطره اشكي نچكيد از چشم كسي حتي نرگس
و كسي از خاطراتي كه با او داشت ياد نكرد

یکشنبه 14 مرداد1386 توسط مهسا |

تک درختی.....تیره بختم

 

 

تــک درخـتی تـیـره بــخـتـم
 
در ســکــوت صـــحــرا کــه
فریاد من شکسته در گلویم

تک درختی بی پناهم
کــه دشــت آرزو هــا
گردید آخر مزار آرزویم

خشک و بی بارم پس سحرم کو
 
آن شــادابی آن بـرگ و بــرم کو

دور از یاران بـی توشــه و بـرگم
غم خانه محنت همسایه مرگم

بـر رخــســارم غـبــار غـم نشسـته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته

چو نـهـال زهـرآلـوده هـمـه کـس از من بگریزد
نه کسی با من بنشیند نه کسی با من آمیـزد

گویم غم خود را با خـار بـیابان
در سینه نهفتم اسرار فراوان

در دل شب سکوت صحرا وبختم افزا آااا
از تو جدا بگویم ای مه حدیث خود با ماه

 

 

 

 

پنجشنبه 11 مرداد1386 توسط مهسا |

به یاد من باش...

 

 

به یاد باغ پرپر
به یاد نسترن باش
ای کفتر پریده
,
گاهی به یاد من باش

تو اوج یک شبانه
تو عمق یک آینه
میون یک ترانه
گاهی به یاد من باش

ای کفتر پریده
ای رفته و رسیده
گاهی به یاد من باش

ببین بیین جه ساده
به ستاره سرنگون شد
میخک به خاک افتاد
شقایق غرق خون شد

ببین ببین چه آسون
به یک سفر شکستم
چنین به خود نشسته
از خود فرو نشستم

ببین بین چه تلخم
بی تو به این شبانه
از خود چه در گریز و
به نا کجا روانه

من ماه دلشکسته
من آفتاب خاموش
من قصه ی نگفته
ترانه ی فراموش

شنبه 6 مرداد1386 توسط مهسا |

غم و شادی

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است

او به من گفت  : غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را

 درجعبه طلایی جمع کن و من نیز چنین کردم و

 غمهایم را درجعبه سیاه ریختم  و شادیهایم رادر جعبه طلایی.

با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگینتر میشد

 اما از وزن جعبه سیاه کاسته میشود.در جعبه سیاه را باز کردم و

 با تعجب دیدم که ته ان سوراخ است .جعبه را به خدا نشان دادم و

 گفتم پس غمهایم کجا هستند .

 خداوند لبخندی زد و گفت : غمهای تو اینجا هستند نزد من.

از خدا پرسیدم خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی؟

و خدا فرمو د: فرزندم جعبه طلایی مال آنست که

 قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه برای آنکه تا غمهایت را رها کنی.  

 

 

 

 

چهارشنبه 3 مرداد1386 توسط مهسا |



این وبلاگ شخصآ توسط مهسا طراحی و تنظیم شده است و هر گونه سو استفاده از این وبلاک پیگرد قانونی دارد........با تشکر از حسن انتخاب شما دوست عزیز......،«««Ziko»»»

براي چندمين بار از تو گفتم
كه شهر عشق تو پايان ندارد

زلالي تو به رنگ اشك بركه
تو با روح شقايق آشنايي

كنار پنجره تنهاي تنها
ميان هاله اي از غم نشستم

تو با باراني از جنس نيازم
مرا به ساحل ادراك خواندي

و با زيباترين فانوس دريا
مرا تا قعر دريا ها رساندي

تو دست زرد ياس خسته اي را
به چشم عاشقان پيوند دادي

ميان سقف گيتي را گشودم
پي يك قطره باران تو گشتم !




www.maha_ziko_666@yahoo.com

خصوصیات دختر خوب

دنیای پر از قالب
تنها
بوی باران
مهسا
یه دنیا عشق
گل شقایق
تنها گل زندگی ام
سلطان عشق
تنهاترین تنهای عالم
شکست قلب
کلبه محبت عاشقانه
شاهین شهر
عاشق ترین دختر دنیا•
مسعود
سیب قرمز
تنها به تو می اندیشم
شبکه ( امیر )
هر کی باحال بیاد تو این وبلاگ
دختر بچه اهوازی
دختران شیطانی
شهریار و مهسا
سایه عشق
دید و بازدید
هجران
نا خدای تنها
یکی یه دونه فقط عشق باقی می مونه
وبلاگ تخصصی هوانوردی ایران
من, خودم؟ تنهایم !!!!
شهرک رفقا
دانلود جدیدترین موزیک ها
The girls
::عکس::( وبلاگ خودم )
خلق لر ( کر لر )
حرف هایی برای گفتن (وبلاگ خودم)
بهترین جهنم !
جادو های عاشقانه
یا ارحم الراحمین
تنها ترين من تنها نذار منو
۩ ۩ عاشق زندگی۩ ۩
سلطان قلبها
گل پسر ( علی )
تالار ســـــــکوتـــــــــــــــــــــــ
:.:.:سخنان پدرم.:.:.
بی خوابی
محسن افشاني
Shadow
مارمولك 91
پسري كه دو قلو زاييد!
دوستت دارم ديوونه
حرف هاي دل يه عاشق تنها
نيلوووووووووووفر
خدا چرا دل منو شكستند؟
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Design By Parstheme